
کتابخوان (برایم کتاب بخوان) (The Reader)
نویسنده: برنهارد شلینگ (Bernhard Schlink)
ترجمه: بهمندخت اویسی
ناشر: مهراندیش
سال نشر: 1395 (چاپ 1)
قیمت: 35000 تومان
تعداد صفحات: 254 صفحه
شابک: 978-964-6082-70-5
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 199 نفر
امتیاز کتاب: (3.54 امتیاز با رای 56 نفر)
نویسنده: برنهارد شلینگ (Bernhard Schlink)
ترجمه: بهمندخت اویسی
ناشر: مهراندیش
سال نشر: 1395 (چاپ 1)
قیمت: 35000 تومان
تعداد صفحات: 254 صفحه
شابک: 978-964-6082-70-5
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 199 نفر
امتیاز کتاب: (3.54 امتیاز با رای 56 نفر)
داستان در سال 1958 در آلمان آغاز میشود. میشائیل، نوجوان 15 ساله، بطور اتفاقی با زنی به نام هانا آشنا میشود و به او علاقمند میشود. هانا هر بار که میشائیل نزد او میرود او را وادار میکند تا برایش با صدای بلند کتاب بخواند.
میشائیل روزی متوجه میشود که هانا بدون آنکه نشانی از خود باقی بگذارد شهر را ترک کرده. سالها میگذرد و میشائیل بزرگ میشود. او در رشتهی حقوق تحصیل میکند و روزی در یکی از دادگاههایی که برای مجازات جنایتگاران جنگ جهانی دوم برپا میشود، هانا را مییابد که در جایگاه متهمان قرار گرفته است. شواهد بر این دلالت دارند که هانا در زمان جنگ نگهبان زندانیانی بوده است که به شکل وحشیانهای قتلعام شدهاند …
از روی این داستان فیلمی نیز به همین نام ساخته شده است.
میشائیل روزی متوجه میشود که هانا بدون آنکه نشانی از خود باقی بگذارد شهر را ترک کرده. سالها میگذرد و میشائیل بزرگ میشود. او در رشتهی حقوق تحصیل میکند و روزی در یکی از دادگاههایی که برای مجازات جنایتگاران جنگ جهانی دوم برپا میشود، هانا را مییابد که در جایگاه متهمان قرار گرفته است. شواهد بر این دلالت دارند که هانا در زمان جنگ نگهبان زندانیانی بوده است که به شکل وحشیانهای قتلعام شدهاند …
از روی این داستان فیلمی نیز به همین نام ساخته شده است.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"پانزده ساله بودم که یرقان گرفتم. این بیماری از پاییز شروع شد و تا بهار طول کشید. هرچه سال رو به پایان میرفت و هوا سردتر میشد، من هم رفتهرفته ضعیفتر میشدم. حالم بهتر نشد تا اینکه سال نو فرا رسید. ژانویه گرمی بود و مادرم تختخواب مرا بیرون توی مهتابی برد. آنجا میتوانستم آسمان را ببینم، خورشید و ابرها را، و صدای بچههایی که در حیاط بازی میکردند بشنوم. عصر یک روز ماه فوریه، هنگام غروب خورشید هم صدای توکایی را شنیدم که آواز میخواند.
اولین باری که جرئت کردم پایم را از خانه بیرون بگذارم، قرار شد از خیابان بلومن به خیابان بانهوف بروم. ماد در طبقه دوم عمارتی عظیم که در اوایل قرن در این خیابان ساخته شده بود زندگی میکردیم. همانجا بود که ماه اکتبر یک روز، بین راه خانه و مدرسه حالم به هم خورد. چندین روز بود که احساس ضعف میکردم، بهطوری که این حالت برایم کاملا تازگی داشت هر قدمی که برمیداشتم برایم بسیار دشوار بود. در خانه یا مدرسه، وقتی میخواستم از پلهها بالا بروم، پاهایم مرا یاری نمیکردند ..."
"پانزده ساله بودم که یرقان گرفتم. این بیماری از پاییز شروع شد و تا بهار طول کشید. هرچه سال رو به پایان میرفت و هوا سردتر میشد، من هم رفتهرفته ضعیفتر میشدم. حالم بهتر نشد تا اینکه سال نو فرا رسید. ژانویه گرمی بود و مادرم تختخواب مرا بیرون توی مهتابی برد. آنجا میتوانستم آسمان را ببینم، خورشید و ابرها را، و صدای بچههایی که در حیاط بازی میکردند بشنوم. عصر یک روز ماه فوریه، هنگام غروب خورشید هم صدای توکایی را شنیدم که آواز میخواند.
اولین باری که جرئت کردم پایم را از خانه بیرون بگذارم، قرار شد از خیابان بلومن به خیابان بانهوف بروم. ماد در طبقه دوم عمارتی عظیم که در اوایل قرن در این خیابان ساخته شده بود زندگی میکردیم. همانجا بود که ماه اکتبر یک روز، بین راه خانه و مدرسه حالم به هم خورد. چندین روز بود که احساس ضعف میکردم، بهطوری که این حالت برایم کاملا تازگی داشت هر قدمی که برمیداشتم برایم بسیار دشوار بود. در خانه یا مدرسه، وقتی میخواستم از پلهها بالا بروم، پاهایم مرا یاری نمیکردند ..."