
مرگ در ونیز (Death In Venice)
نویسنده: توماس مان (Thomas Mann)
ترجمه: محمود حدادی
ناشر: افق
سال نشر: 1403 (چاپ 11)
قیمت: 165000 تومان
تعداد صفحات: 141 صفحه
شابک: 978-964-369-946-8
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 4 نفر
نویسنده: توماس مان (Thomas Mann)
ترجمه: محمود حدادی
ناشر: افق
سال نشر: 1403 (چاپ 11)
قیمت: 165000 تومان
تعداد صفحات: 141 صفحه
شابک: 978-964-369-946-8
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 4 نفر
مرگ در ونیز داستانی زنده، تمثیلی و تکاندهنده است. این اثر گرچه در نگاه اول، فقط یک سرنوشت را روایت میکند، گوشهای از کژتابیهای جامعهی اروپایی را در سرآغاز قرن بیستم، قرن جنگ و انحطاط نیز به تصویر میکشد. همچنین شهر ونیز را در چهارسویی میان آسیا، اروپا، گذشته و اکنون، به آینهی تمام نمای یک دوران بدل میکند. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"گوستاو آشنباخ - یا براساس نام و عنوان رسمی او از روز پنجاه سالگیاش فون آشنباخ - در بعدازظهری بهاری از سال هزار و نهصد و اند، سالی برای قارهی ما چندین ماه تمام آبستن خطر، از خانهاش در خیابان پرینس رگنت شهر مونیخ، تنها و به هوای گردشی دراز، بیرون آمد. خسته و بیتاب از کار ساعات پیشازظهرش، کاری دشوار و خطیر و لازمهاش در لحظهی کنونی کمال بصیرت و باریکبینی، و نیز حوصله و موشکافی و پشتکار، این نویسنده نتوانسته بود بر کوش و جوش نیروی خلاق درونش، بر آن motus animi continus که به گفتهی سیسرو سرچشمهی هنر سخنآرایی است، حتی بعد از ناهار هم مهار بزند. وانگهی، آن خوابِ تازگیبخشی هم که با فرسایشِ فزونیگیرِ توانِ تناش در روز یکبار را برایش ضروری بود، به چشمانش راه نیافت ..."
"گوستاو آشنباخ - یا براساس نام و عنوان رسمی او از روز پنجاه سالگیاش فون آشنباخ - در بعدازظهری بهاری از سال هزار و نهصد و اند، سالی برای قارهی ما چندین ماه تمام آبستن خطر، از خانهاش در خیابان پرینس رگنت شهر مونیخ، تنها و به هوای گردشی دراز، بیرون آمد. خسته و بیتاب از کار ساعات پیشازظهرش، کاری دشوار و خطیر و لازمهاش در لحظهی کنونی کمال بصیرت و باریکبینی، و نیز حوصله و موشکافی و پشتکار، این نویسنده نتوانسته بود بر کوش و جوش نیروی خلاق درونش، بر آن motus animi continus که به گفتهی سیسرو سرچشمهی هنر سخنآرایی است، حتی بعد از ناهار هم مهار بزند. وانگهی، آن خوابِ تازگیبخشی هم که با فرسایشِ فزونیگیرِ توانِ تناش در روز یکبار را برایش ضروری بود، به چشمانش راه نیافت ..."