
نویسنده: لویی فردینان سلین (Louis-Ferdinand Céline)
ترجمه: فرهاد غبرائی
ناشر: جامی
سال نشر: 1402 (چاپ 8)
قیمت: 450000 تومان
تعداد صفحات: 534 صفحه
شابک: 964-5620-33-3
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 3 نفر
امتیاز کتاب: (3 امتیاز با رای 1 نفر)
کتاب داستان زندگی مرد جوانی فرانسوی است که وقایع زندگی خود را از سال 1914، سال آغاز جنگ جهانی اول، روایت میکند. او که جوانی خوشگذران است، با اولین حضورش در جبهه جنگ تصمیم میگیرد که جنگیدن کار او نیست و باید هرچه زودتر آن جهنم را ترک کند. جالب اینکه با وجود فرار او از جبهه، سرنوشت طوری رقم میخورد که پس از جنگ او به دریافت مدال نائل میشود! پوچی جنگ اما همچنان قهرمان داستان را رها نمیکند. او مدتی به مستعمرات آفریقایی فرانسه میرود و در آنجا شانسش را برای زندگی امتحان میکند. کمی بعدتر به آمریکا میرود و ... در نهایت دوباره به پاریس برمیگردد و در رشته پزشکی تحصیل میکند و فارغالتحصیل میشود. اما پس از تحصیل طبابت را در منطقهای فقیرنشین آغاز میکند و تماسش با مردم فقیر و عامی پایش را به ماجراهای دیگری باز میکند ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"ماجرا این طور شروع شد. من اصلا دهن وا نکرده بودم. اصلا. آرتور گانات کوکم کرد. آرتور هم دانشجو بود. دانشجوی دانشکده پزشکی. رفیقم بود. توی میدانکلیشی به هم برخوردیم. بعد از ناهار بود. میخواست با من گپی بزند. من هم گوش دادم. به من گفت: "بهتر است بیرون نمانیم! برویم تو." من هم با او رفتم تو. آنوقت شروع کرد: "توی این پیاده رو تخم مرغ هم آب پز میشود! از این طرف بیا!" آنوقت باز هم متوجه شدیمکه توی کوچه و خیابان به خاطر گرما نه کسی هست و نه ماشینی. پرنده پر نمیزد. وقتی هوا سوز دارد، کسی توی خیابانها نیست. یادم است که خودش هم راجع به این قضیه میگفت: "مردم پاریس انگار همیشه کار دارند، اما در واقع از صبح تا شب ول میگردند، دلیلش هم این است که وقتی هوا برای گردش مناسب نیست، مثلا خیلی سرد است یا خیلی گرم، غیبشان میزند، همه میروند قهوهخانه تا شیر قهوه و آبجو بخورند. بله! میگویند قرن سرعت است! ولی کو؟ تغییرات بزرگی رخ داده! ولی چه طوری؟ راستش هیچ چیز تغییر نکرده. طبق معمول همه قربان صدقه هم میروند. فقط همین. این هم که تازگی ندارد. بعضی حرفها عوض شده، تازه نه آنقدرها. حتی کلمهها هم زیاد عوض نشدهاند! شاید دو سه تایی، اینجا و آنجا، دو سه تا کلمه ناقابل ..." و بعد به دنبال بلغور کردن این واقعیتهای پر فایده باد به غبغب انداخته همانجا لنگر انداختیم و از تماشای علیا مخدرات قهوهخانه محظوظ شدیم ..."