
یک روز از زندگی ایوان دنیسویج (One Day in the Life of Ivan Denisovich)
نویسنده: الکساندر سولژنیتسن (Alexander Solzhenitsyn)
ترجمه: فهیمه توزندهجانی
ناشر: کتابسرای تندیس
سال نشر: 1390 (چاپ 1)
قیمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 180 صفحه
شابک: 978-600-182-052-6
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 13 نفر
امتیاز کتاب: (2.5 امتیاز با رای 2 نفر)
نویسنده: الکساندر سولژنیتسن (Alexander Solzhenitsyn)
ترجمه: فهیمه توزندهجانی
ناشر: کتابسرای تندیس
سال نشر: 1390 (چاپ 1)
قیمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 180 صفحه
شابک: 978-600-182-052-6
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 13 نفر
امتیاز کتاب: (2.5 امتیاز با رای 2 نفر)
داستان کتاب، دربارة سربازی روس به نام "ایوان دنیسویچ شوخوف" است. وی با اتهامی جعلی در بحبوحة جنگ جهانی دوم به ده سال حبس در اردوگاه کار اجباری محکوم میشود. نویسنده، در این رمان یک روز از دورة محکومیت ده سالة وی را شرح داده و به این وسیله، حقیقت اردوگاههای کار اجباری دهة پنجاه میلادی در شوروی را به تصویر میکشد. (برگرفته از وب سایت Ketab.ir)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"ساعت پنج صبح است، همانند همیشه، صدای ضربههای سهمگین چکش بر روی صفحهی فلزی آویزان در نزدیکی خانههای چوبی موقت طنینانداز میشود، صدای ضعیف و بریدهبریدهی زنگ از میان پنجرهای که شیشهاش به اندازهی دو بند انگشت یخ بسته است، عبور میکند و به سرعت خاموش میشود.
هوا سرد است و نگهبان با بیمیلی برای مدت طولانی، دستش را بر روی صفحه تکان میدهد و در نهایت صدای زنگ خاموش میشود. در پشت پنجره، همه چیز همچون نیمههای شب بود. آن هنگام که شوخوف برای برداشتن سطل دستشویی از خواب برمیخاست، فقط تاریکی بود و تاریکی. در پس پنجره سه نور زردرنگ به چشم میخورد. دو چراغ در محوطه و یکی دیگر درون اردوگاه میسوخت ..."
اطلاعات بیشتر درباره این کتاب را میتوانید در اینجا بیابید.
"ساعت پنج صبح است، همانند همیشه، صدای ضربههای سهمگین چکش بر روی صفحهی فلزی آویزان در نزدیکی خانههای چوبی موقت طنینانداز میشود، صدای ضعیف و بریدهبریدهی زنگ از میان پنجرهای که شیشهاش به اندازهی دو بند انگشت یخ بسته است، عبور میکند و به سرعت خاموش میشود.
هوا سرد است و نگهبان با بیمیلی برای مدت طولانی، دستش را بر روی صفحه تکان میدهد و در نهایت صدای زنگ خاموش میشود. در پشت پنجره، همه چیز همچون نیمههای شب بود. آن هنگام که شوخوف برای برداشتن سطل دستشویی از خواب برمیخاست، فقط تاریکی بود و تاریکی. در پس پنجره سه نور زردرنگ به چشم میخورد. دو چراغ در محوطه و یکی دیگر درون اردوگاه میسوخت ..."
اطلاعات بیشتر درباره این کتاب را میتوانید در اینجا بیابید.