
قاضی و جلادش (The Inspector Barlach Mysteries: The Judge and His Hangman and Suspicion)
نویسنده: فردریش دورنمات (Friedrich Dürrenmatt)
ترجمه: محمود حسینیزاد
ناشر: ماهی
سال نشر: 1402 (چاپ 11)
قیمت: 80000 تومان
تعداد صفحات: 157 صفحه
شابک: 978-964-7948-89-0
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 18 نفر
امتیاز کتاب: (3.5 امتیاز با رای 2 نفر)
نویسنده: فردریش دورنمات (Friedrich Dürrenmatt)
ترجمه: محمود حسینیزاد
ناشر: ماهی
سال نشر: 1402 (چاپ 11)
قیمت: 80000 تومان
تعداد صفحات: 157 صفحه
شابک: 978-964-7948-89-0
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 18 نفر
امتیاز کتاب: (3.5 امتیاز با رای 2 نفر)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"آلفونس کلنن، پلیس دهکدهی تهوان، صبح روز سوم نوامبر هزار و نهصد و چهل و هشت در محل خروجی جادهی لامبوینگ (یکی از دهکدههای تسنبرگ) از جنگل تنگهی تهوان، مرسدس آبیرنگی را دید که کنار جاده توقف کرده بود. هوا مثل اغلب روزهای اواخر این پاییز مهآلود بود و کلنن تقریبا از کنار آن اتومبیل رد شده بود که دوباره برگشت.
از شیشههای تیرهی اتومبیل نگاهی سرسری به درون آن انداخته بود و دیده بود که انگار راننده روی فرمان افتاده است. فکر کرده بود لابد راننده مست است؛ کلنن مرد قانون بود و اولین فکرش هم میتوانست همین باشد. به همین دلیل هم تصمیم گرفت تا با این غریبه برخوردی انسانی داشته باشد، نه رسمی. با این نیت که مرد را بیدار کند و با او به تهوان برود و در هتل برن با قهوهی غلیظ و سوپ آرد هشیارش کند، به اتومبیل نزدیک شد؛ رانندگی در حالِ مستی ممنوع بود، اما خوابیدن در اتومبیلی که کنار جاده ایستاده است که ممنوع نبود. کلنن درِ اتومبیل را باز کرد و پدرانه دست روی شانهی مرد غریبه گذاشت. اما در همان لحظه بود که فهمید مرد مرده است …"
"آلفونس کلنن، پلیس دهکدهی تهوان، صبح روز سوم نوامبر هزار و نهصد و چهل و هشت در محل خروجی جادهی لامبوینگ (یکی از دهکدههای تسنبرگ) از جنگل تنگهی تهوان، مرسدس آبیرنگی را دید که کنار جاده توقف کرده بود. هوا مثل اغلب روزهای اواخر این پاییز مهآلود بود و کلنن تقریبا از کنار آن اتومبیل رد شده بود که دوباره برگشت.
از شیشههای تیرهی اتومبیل نگاهی سرسری به درون آن انداخته بود و دیده بود که انگار راننده روی فرمان افتاده است. فکر کرده بود لابد راننده مست است؛ کلنن مرد قانون بود و اولین فکرش هم میتوانست همین باشد. به همین دلیل هم تصمیم گرفت تا با این غریبه برخوردی انسانی داشته باشد، نه رسمی. با این نیت که مرد را بیدار کند و با او به تهوان برود و در هتل برن با قهوهی غلیظ و سوپ آرد هشیارش کند، به اتومبیل نزدیک شد؛ رانندگی در حالِ مستی ممنوع بود، اما خوابیدن در اتومبیلی که کنار جاده ایستاده است که ممنوع نبود. کلنن درِ اتومبیل را باز کرد و پدرانه دست روی شانهی مرد غریبه گذاشت. اما در همان لحظه بود که فهمید مرد مرده است …"