
چشم گربه (Cat's Eye)
نویسنده: مارگارت اتوود (Margaret Atwood)
ترجمه: سهیل سمی
ناشر: مروارید
سال نشر: 1402 (چاپ 5)
قیمت: 350000 تومان
تعداد صفحات: 528 صفحه
شابک: 978-964-191-123-4
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 2 نفر
امتیاز کتاب: (4 امتیاز با رای 1 نفر)
نویسنده: مارگارت اتوود (Margaret Atwood)
ترجمه: سهیل سمی
ناشر: مروارید
سال نشر: 1402 (چاپ 5)
قیمت: 350000 تومان
تعداد صفحات: 528 صفحه
شابک: 978-964-191-123-4
تعداد کسانی که تاکنون کتاب را دریافت کردهاند: 2 نفر
امتیاز کتاب: (4 امتیاز با رای 1 نفر)
راوی داستان یک نقاش مسن است که در شهر تورنتو نمایشگاهی از آثار نقاشیهایی که در طول حیات کاریاش خلق کرده، در حال برگزاری است. راوی در مواجهه با آثاری که در دورههای مختلف زندگیاش خلق کرده خاطرات و اتفاقهای هنری و سیاسی زندگیاش را در ذهن مرور میکند. داستان فضای تاریکی دارد و به نوعی از تفکرات فمنیستی مولف نشات گرفته است. (با کمی تغییر برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"زمان خط نیست، بعد است، مثل ابعاد فضا. اگر بتوانید فضا را خم کنید، زمان را هم میتوانید خم کنید، و اگر میدانستید چطور سریعتر از نور حرکت کنید، میتوانستید به گذشته برگردید و در آن واحد در دو مکان باشید.
این را برادرم، استیفن، به من گفت، همان موقع که برای مطالعه پولیور خرماییرنگ و نخ نمایش را پوشیده و مدتی طولانی وارونه روی سرش ایستاده بود تا خون به مغزش سرازیر شود و تقویتش کند. نفهمیدم منظورش چیست، اما شاید درست توضیح نداده بود. از همان دوره از حیطهی عدم وضوح واژهها فاصله میگرفت.
از آن به بعد تصور شکل داشتن زمان در ذهنم جاافتاد، چیزی که میشد آن را دید، مثل یک سری لایههای شفاف و مایع، تکتک روی همدیگر. نمیتوان برگشت و به امتداد زمان نگاه کرد، فقط میتوان به عمقش خیره شد، مثل آب. گاهی یک چیز به سطح آب میآید، گاهی چیز دیگر، و گاهی هم هیچ. اما هیچچیز از آن خارج نمیشود ..."
"زمان خط نیست، بعد است، مثل ابعاد فضا. اگر بتوانید فضا را خم کنید، زمان را هم میتوانید خم کنید، و اگر میدانستید چطور سریعتر از نور حرکت کنید، میتوانستید به گذشته برگردید و در آن واحد در دو مکان باشید.
این را برادرم، استیفن، به من گفت، همان موقع که برای مطالعه پولیور خرماییرنگ و نخ نمایش را پوشیده و مدتی طولانی وارونه روی سرش ایستاده بود تا خون به مغزش سرازیر شود و تقویتش کند. نفهمیدم منظورش چیست، اما شاید درست توضیح نداده بود. از همان دوره از حیطهی عدم وضوح واژهها فاصله میگرفت.
از آن به بعد تصور شکل داشتن زمان در ذهنم جاافتاد، چیزی که میشد آن را دید، مثل یک سری لایههای شفاف و مایع، تکتک روی همدیگر. نمیتوان برگشت و به امتداد زمان نگاه کرد، فقط میتوان به عمقش خیره شد، مثل آب. گاهی یک چیز به سطح آب میآید، گاهی چیز دیگر، و گاهی هم هیچ. اما هیچچیز از آن خارج نمیشود ..."